سلامممممممممممممم..من توپووول خوبم!

من هنوز نفهمیدم گریم سر کلاسا واسه چیه....آخه حرف جانسوز و جان گدازی هم نمیزنم..منتها اینکه تا میام لب بر سخن وادارم میزنم زیر گریه!

بعد مستر یوسف گفتن من زیادی تحقیر شدم در زندگیم!

بعد فکرش کردم دیدم خوب شاید راس میگه..

چون منی که خونه بابا آزاد بودم!نه که ول باشم...ولی خوب واسه نظرام اهمیت قائل میشدن...وقتی زن متول شدم با کوچیکترین حرکتی اوقات تلخی راه مینداخت..

آخه فکرشو کردم دیدم یه مسافرت! یه مهمونی زنانه! یه روضه ! یه عروسی ! یا اینکه با دوستام بخوام برم بیرون...حتی آرایشگاه رفتنم..سر تولد گرفتنامون....مهمونی دادن..روی هر چی که انگشت بزارم یه روزی یه جاییش بد جور حالمو گرفته سر کوچیکترین چیزی!

گفتم داد زدم سر متول؟ با متول دعوا کردیم و بهش گفتم عددی نیستی....توی پارکینگ خونه اون داد میزد..من داد میزدم....که همه کلی تشویقم نمودن!

بعد دکتر بهم گفتن سر تا پای من لوسه! پس هنوز لوس ندیدن؟ من کجام لوسه؟ لحن حرف زدنم قبول...ولی از روی لوسی حرف نمیزنم....هر کی شل حرف میزنه لوسه؟؟مدل تیپم؟نفهمیدم...نمیدونم.....

خانم خوشکله هم گفت مشکلات من هم لوسه! ... لوس متوله که باعثش میشه!!!! من که دارم زندگی خودمو آروم و بی دردسر میکنم..این متوله که لوسه و هییییی سر چیزای مسخره بهونه میاره....بعد همون چیزای مسخره رو آقا اسمشو میزارن حق!!!

حالا خلاصه که قراره هر وقت داد زد منم داد بزنم....اصلا هم نترسم....

بابا آخه منم زنده هستم...از خودم شخصیتی دارم....تا کی بخوام بترسم و خودمو بزنم به خریت! باید از خودم وجودی نشون بدم...زندگی کردن حق منه....دلیل نداره که اون مریضه منم پا سوزش بشم...

بخدا خانم خوشکله جوری حرف میزنه که اگه من بلد بودم حرف بزنم متول جرات نمیکرد صدا توش در بیاد....

من همش از آبرو ریزی....از اینکه کسی مشکلاتمون رو بفمه می ترسیدم....دیشب حتی گفتم اگه فلان کاری نکنم واسه متول میره به مامانش میگه...همه خندیدن و گفتن بره بگه!!!

دیدی؟ به همین سادگی!!! کلییییی ترسم ریخت!!! از چی میترسیدم..اا!

خلاصه که دیشب خوب بود و منم امیدوار شدم به خودم!

دکتر بهم گفتن صحبت کردنت مثل پیشی هست!!! باید جدی تر باشی...محکم تر باشی!

الهیییییییی عـــــــــــــــــــــــــــزیزم!!!

خلاصه اینکه خواهرا فقط کاش گریه کردنم خوب میشد...من کلی خجالت کشیدم...همه گفتن بابااا اشکالی نداره..گریتو بکن..نفس عمیق بکش...بعد حرف بزن.... میخواستم محکم بزنم تو سر خود خنگم!

همین حرفا دیگه....

بعدشم متول اومد دنبالم و با هم رفتیم آمپولاشو زد....

دنبال سامی هم رفتیم و برگشتیم خونمون...

شبا کلی برنامه داریم سر خواب کردن سامی...مثل ماهی از تو دستم در میره این نرمه بچه!....اینقد خودشو به این در و اون در میزنه تا یهوووو خسته میشه و انگاری دیگه باطریش تموم میشه میخوابه...

صبحی هم متولی رفتن سرکار...منم ۹ بیدار شدم که این دخترک بیاد ظرفامو بهم پس بده که سرکارم گذاشته آنچنان!تا جالا که ۱۰ و نیمه هنوز نیومده...

مامان شوهر ناز هم بهم زنگ زدن و احوالپرسی کردن....مثل قبلنا باهم حرفیدیم..دوست داشتم!

دیگه اینکه داییم هم فردا میرسه....

من برم ناهار درست کنم..حوصله هم ندارم.....

یه چیز با مزه ...دیروز یه دختره اومده بود میگفت با شوهرش بحث کرده ..اونم از خونه قهر کرده رفته خونه باباش...که مثلا شوهرش بره نازشو بخره و بگه برگرد خونه و از این صوبتا...شوهره هم ۳ ماهه نرفته دنبالش!حالا دختره هم عاشق و دلباخته میگه شوهره بعد از یه خورده وقت بهش زنگ زده که مهرتو ببخش و برگردیم سر خونمون.... منم برگشتم بهش گفتم همین الان از اینجا که رفتی بیرون زنگ میزنی بهش میگی میخوام ریختتو نبینم..از مهرت هم نمیگذری...و بهش میگی حالم ازت به هم میخوره! ..... خوب واضحه این مرد چه جنسی داره!!!!

من برم دیگه....

خوبم