ادامه دوشنبه:

عصرش استاد مسیج داد که کلاس باشه یه روز دیگه!!!ما هم پسندیدیم و بجاش رفتیم خونه مامان بزرگ متول که عید دیدنی فرداش رو جلو انداخته باشیم!!!

تو راه که داشتیم میرفتیم متول هیییی نق میزد که چرا دسر شهرزاد رو تو بردی؟چرا خودش نیومده بگیره؟ چرا ماشین برداشتی بردی اون سر شهر بنزینش تموم شده؟ چرا حالا همش موهاتو چتری میریزی؟ چرااا..چراااا و بهونه های چرت الکی!!!

منم یه جا تو جوابش گفتم دوست داشتم!!! اونم بدتر شد و هر چی من ازش میپرسیدم بیخودی میگفت دوست داشتم....مثلا می پرسیدم کیا خونه مامان بزرگ هستن؟ میگفت دوست داشتم!!! گفتم یعنییی چی این بچه بازیا؟گفت دوست داشتم!

بعد رفتیم دم خونه مامان بزرگش.... بهم میگه برو در بزن ببین هیچکی هست!!! گفتم نمیخوام!!!

اونم گازشو گرفت و رفت سمت خونه و میگفت تو که نمیخوای بیای خونه مامان بزرگم پس برو بشین تو خونه!!!!

مرتیکه بیشعور....

آخرش هم گفتم باشه ببخشین....

رفتیم خونه مامان بزرگش...همون موقع هم دایی سی سی و مرمر طلا و بچه هاش اومدن...

کلی احوال عروس ملوس و اینا پرسیدم که اینا هم اینقد خوششون اومده بود که گفته بودم عروس ملوس...بعد هر کی رو میخواستن صدا کنن پشتش یه ملوس میزاشتن!!

میوه و شیرینی خوردیم و نیم ساعتی نشستیم و بعد پرتقال پوست کندم دادم به متول...

بعدم گفت من دارم با دکتر و دوستام میریم خونه یکی بچه ها!!!

گفتم بفرمایین برین!!!

منم سریع زنگ خانم خوشکله زدم که بیا دنبالم و بریم بیرون!!!اونم گفت میاد تا نیم ساعت دیگه!!!

هیچی رفتم خونه مامانم نشستم تا خانم خوشکله اومد..

ساعت ۱۰ شب بود...

رفتیم برای نعیما کادو بخریم! با خانم خوشکله جفتی قاب برداشتیم!!!

بعدم رفتیم چنگال شام خوردیم!!! خیلیییییییییییی خوش گذشت...کلی گفتیم و خندیدیم!!!

ساعت ۱۲ شب بود رفتم خونه مامانم!!!

متول تا ۱ نیومد....بعدم که متول اومد با سامی آروم آروم اومدیم بیرون و برگشتیم خونمون!

سه شنبه:

عید بود...متول نرفت سرکار!

صبح ساعت ۷ بیدار شدم و سامی بیچاره رو آماده کردم و رفتیم خونه داییم...بهمون عیدی دادن ..نفری ۵ تومن..دستشون درد نکنه!

بعد خواستیم بریم خونه عموم که نبودن...

بعدش رفتیم خونه مامان بزرگم! همه ظهر ناهار اونجا می موندن....

ولی ما رفتیم خونه مامان شوهر که عمه متول ما رو می بردن ناهار بیرون تا در خدمتشون باشیم!

ظهر رفتیم خونه مامان شوهر و کلی تبریکات عید گفتیم و نشستیم...دلشون و سرشون درد میکرد!

بابا شوهر و مامان شوهر هر کدوم ۱۰ تومن عیدی دادن به سامی!!!

خلاصه که خواهرا...ظهر همه رفتیم ساداتی....خواهران شوهر هم بودن و سامی جان مامان هم دهان ما رو سرویس نمودن بسکه تو بغلم ورجه وورجه کرد!یه جا بند نمیشد!متول هم که انگار نه انگار..

ناهارشو خورد و رفت...همیشه بدم میومد از مردایی که خودشون رو قاطی زن و بچه نمیکنن که حس زن ذلیلی بهشون دست نده.... متول حتی نیومد بگه مرگ خوردی؟درد خوردی؟ آب میخوای..کاری داری؟ سامی رو مثلا بگیره من غذا بخورم!!اصلا....نگام هم نمیکرد که مثلا بگم بلند شه بیاد کنار من!!!

جهنم...گذشت!

بعد از ناهار برگشتیم خونه مامان شوهر...میوه و اینا خوردیم ...

شکلات بانو اون وسطا اومدن اظهار نظر کردن که جوراب قرمز دخترونه هست و یه جوراب خاکستری...آبی پای سامی بکن!!!...منم از اونجایی که اصلا خوشم نیومد همون جوراب قرمز را دوباره پای سامی کردم و خودم رو به دلیل اینکه من قرمز دوست دارم توجیه کردم!!!

ساعت ۵ داییم زنگ زدن که دارن میرن دیدنی نادر اینا ...ما هم گفتیم میاییم..چون از ما هم خدافظی کرده بودن!

پاشدیم رفتیم خونه نادر اینا...با مامان و بابا و دایی و متول...خوب بود..سامی رو بگو که ۴ دست و پا از این اتاق میرفت تو اون اتاق

از صدای جارو برقی هم خوشش میومد....اون خدمتکاره داشت جارو میکشید سامی هم دنبال سرش میرفت....وقتی هم جارو خاموش میشد سامی گریه میکرد....

دیگه اینکه سامی رو دادم مامان اینا ببرن..من و متول هم برگشتیم خونمون و آماده شدیم و ساعت ۸ رفتیم مهمونی !

بی نهایت خوش گذشت...در جوار هم کلاسی ها !

تازه رقصیدیم با متول...کلی خندیدیم....خیلی خوب بود.. یه عالم عکس گرفتیم...

تا ۱۲ شب اونجا بودیم...شام خوردیم و برگشتیم دنبال سامی خونه مامانم و برگشتیم خونمون!!

اینم از سه شنبه!!!

مونده چهارشنبه و پنجشنبه و جمعه و شنبه!!