شدیدن بوی خوش پیازداغ میاد :

شاید یه زنی با شوق و ذوق و با عشق فراوون واسه عشقش داره غذا می پزه

شاید یه زنی در حالی که اشک می ریزه و یاد دعواهای الکی و همیشگیش با شوهرش میفته پیاز داغها رو هم می زنه 

شاید یه زنی نگران بچه جوونه شه که الان باز رفته اونجا (...) و دل تو دلش نیست و نمی دونه غذا بپزه یا غصه بخوره 

شاید یه زنی داره تند تند پیازا رو هم می زنه که تازه بعد از ده سال ازدواج فهمیده شوهرش دوست دختر گرفته و الان تو این دنیا نیست و همه جا رو سیاه می بینه  

شایدم یه مرده که داره پیاز داغ درست می کنه ولی نه این بو و این عطر مال دستپخت زنونه باید باشه ... 

شاید یه دختری داره پیاز داغ درست می کنه که تو فکرش اینه که یه روزی واسه اونی که دلم می خواد توی جایی که دلم می خواد غذای مورد علاقه شو می پزم 

شاید یه زنی در حالی که واسه یه زن دیگه که خیلی بهش نزدیکه کلی درد و دل کرده و حالاهم دارن با هم نتیجه گیری می کنن و یکیشون پیاز داغ درست می کنه اون یکی مثلن کاهو خرد می کنه یا نمی دونم یه کار دیگه ای سعی می کنن به هم دلداری بدن و خوشبین (!) باشن و بد به دلشون راه ندن ....

اینجامنم که بایه عالمه حرفهای خوب وحرفهای گریه داراینروزها و حرفهای زنونه نشستم و تایپ میکنم