حالا یه ماشین خریدیماااااااااا...

آقاااااااا من شدیدا خوبممممممممم....

یه آهنگ پر از خاطره ای رو پیدا کردم که واقعا عاشقشم....آهنگ صد دانه یاقوت که خسرو شکیبایی خونده بود تو خواهران غریب...واییییی یادش بخیر.....چقد من این فیلمو دوس داشتم...چقد دیدمش....دارم باهاش میخونم و میرقصم و تایپ میکنم....ای خدا پدرت رو بیامرزه این شعر حال منو عوض کرد !
عجب چیزی بود !

همه چیز ایتس اوکی!!!

اون روز عید که پا شدیم زنگ مامان شوهر زدیم وتبریک وعید و عذر خواهی شب قبلش و اینااااو کلی به گریه افتادن که متول چرا اینجوری میکنه...گفتم والا نمیدونم....منم باهاش صحبت میکنم بی فایده هست...درگیری های خودشو داره...فک نکنین زندگی ما هم گل و بلبله.....هر روز تو سربالایی و سر پایینی هستیم..هیی امید میدم به خودم که خوب میشه..خوب میشه...

بعد گفتن ظهر ناهارمنتظرتم بیای...گفتم من از خدامه...اگه متول اومد میاد..اگه نیومد ببخشین!!!

بعدش خوشکل خانم زنگ زدن بهم!!!(خوشکل خانم دوست جدیدمه)اون از من بزرگتره...خاک تو سرم زنگ زد تبریک عید...یه خورده باهاش درد و دل کردم ....آروم شدم و بهم قبولوند که منم حق زندگی دارم..

بعدش با اراده محکم تصمیم گرفتم متول میخواد بیاد..میخواد نیاد..من میرم خونه مامان شوهر...و زنگ زدم بهشون دوباره و گفتم من یه جسارت بکنم و اینا...گفتن بگو عزیزم..گفتم ماشین ندارم...میاین دنبالم بیام اونجا؟!!! کلی قربونم شدن و گفتن بله عزیز دلم و شکوف رو میفرستم بیاد!!!

۱ ربع بعد شکوف اومد و تبریک عید گفتم و رفتیم خونه مامان شوهر!!!

اینقد مامان شوهر و عمه بتی تحویلم گرفتن و تشکر هاااااا کردن که من رفتم خونشون....کلی متعجب بودم...آخه من که قرار بود برم...خیلی دوست داشتم..

بعد اون شالی که عمه بتی برام سوغاتی آورده بودن سرم کردم که همه گفتن بهم میاد و منم قر دادم که عمه ناز شوهلم برام آوردن...کلی بوسم کردن و دوستم داشتن!!!هاهاها!!!

بعدش رفتیم ناهار خوردیم....مرغ شکم پر بود با بادمجون آب انار تازه!!

همششش تعارف...تعارف.....منم سیر در آسمون هفتم!!

ساعت ۲ و نیم متول اومد...ناهارشو براش گرم کردیم و خورد....بهش گفتم گرم باش...ناسلامتی عیده!!!

دیگه اینکه شکلات و شکوف هم بودن...

خوش بودیم.!!!

عصرش دیگه ما کلاس زبان داشتیم و زودتر با شکلات اینا اومدیم بیرون که خونه مامان بزرگ متول هم بریم!!!

اونجا هم خوب بود و خوش گذشت...

اصلا حس خوبی ندارم که متول نمیزاره چادر سرم کنم خونه مامان بزرگش!!!همون مامان بزرگ حساسه!!! متول میگه خودت باش...منم میگم باباااا میخوام احترام بزارم بهش..محل نمیده!!!نگاهایی مامان بزرگش غضب آلوده!! دوست ندارمممممممممممممم!

دیگه اینکه بعد از خونه مامان بزرگ رفتیم سامی رو گذاشتیم خونه مامانم و بعد رفتیم کلاس زبان!

تا ۹ و نیم کلاس زبان بودیم...

بعدشم عزیزان دل رفتیم دنبال سامی و خونه مامانم واسه عید دیدنی...

باقلوا شامی خوردیم و خودمونو هلاک کردیم...شام هم پلوو خورش سبزی ابراهیم اینا خوردیم!!

...

سه شنبه"

صبح رفتم خونه گلی که ناهار درست کنیم و من برگردم ظهر خونه که اونجا موندگار شدم...

قیمه بادمجون درست کردیم و کیک بستنی...همون شیرینی که سامی خمیرش کرد.گلی اونو تبدیل به کیک بستنی کرد...

متول ظهر اومد و با آقای دکی مشغول بازی شد و من و گلی هم دنبال هنر در کردن بودیم..

تا ۵ اونجا بودیم..

برگشتیم خونه مامانم..سامی رو گذاشتم اونجا و با متول رفتیم خونه رضا...لپ تاپشو درس کنه..!

نیم ساعتی نشستیم و بعدش رفتیم چشمگ..کتاب زبان خریدیم...و برگشتیم..متول میخواس نره کلاس...بهش گفتم بروو....کلاسه خوبه و اینا تا راضی شد..

منم رفتم خونه مامانم....تا ۱۱ اونجا بودم..تا متول اومد دنبالم و رفتیم خونمون...

خونه مامانم هم با هم حرف زدیم..چایی خوردیم..شیرینی خوردیم...فیلم دیدیم...تا ساعتها گذشت...

شب هم اومدیم خونه سامی رو خوابوندم و ماهم ۱۲ خوابیدیم...

چهارشنبه صبح: یعنی امروز

صبح هم متول رفته بود سرکار...منم دنبال تمیز کاری و صبحونه و ناهار درست کردن سامی بودم...

جیگرررر مامان ۱۰ ثانیه رو پاهاش وای میسه...بعد میفته!!!

دوتا دندون در آورده!!!!

اینقد جیگرر شده......دندونای ریزه..زیاد پیدا نیس..اما با صدای قاشق مشخصه!!!

دیگه اینکه خبر مامان شوهر ندارم...

با گلی صحبت کردم صبحی...

عصری هم کلاس زبان...دارم مکالمه تو هواپیما و اینا رو حفظ میکنم...

من کلا خوبم!!!

ناهار هم عدس پلوووو...