23 رمضون....احیا!
با متول از دیشب سر و سنگینم..
امروز ظهر که از سرکار برگشت منم پشت در قایم شدم ... همین که در رو باز کرد پریدم جلوش و گفتم پخخخخخخخخخخخخخخخخخ.....
و قیافه اون که شاشیده بود تو خودش:
و داشت زیر چشمی شاخشونم میکشید..
منم خیلی جدی شدم و محلش نذاشتم و زیر لبم گفتم اینکارو کردم حساب دستت بیاد...فهمیدی دااااااااااااش!!!! بعد هم یواشکی خندیدم و رفتم تو اتاق....
بله دوستان ..من می توانم!!!
حالا هم رفته کلاس مشاوره..
کلا مشنگ که میگن منم!!!
+ نوشته شده در سه شنبه ۱ شهریور ۱۳۹۰ ساعت 20:16 توسط bb-صحـرا
|
☻♥ ☻