زوزو تولدت مبالک عسیسم..
رفتیم بیمارستان دیدنی آقاجون و مامان شوهر هم اومدن و کلی سرفرازمون کردن قربونشون برم!
بعد رفتیم خونه مامانم...متول و دادا با دستگاه کارواش ماشینا رو شستن....
بعد رفتیم خونه داییم دیدنی مشهد و ازاین برنامه ها...
بعد با زوزو و لیلی میلی و مژی و علی و صوری خانم و اینا رفتیم تاتر...کلی باحال بود...واقعا گل کاشته بودن...بعدم با دست اندرکاران عکس گرفتیم...کرررررررر خنده بود...علی هم که ماشالاش باشه دیگه راحت...دستمو گرفت و منو برد یه طرف که باهام حرف بزنه...بعد متول هم که دیگه هزار ماشالا تر دنبال تلافی و اینا....دست مژی رو گرفتن و گفتم شما که راحت باشین و ما هم که اوپن مایند!
حالا همه اینا رو خنده گذشت و آخرش هم علی میخواس بگه متول رو راضی کنم فردا بریم پیست!برف بازی... گفتم باشه ....
خلاصه که بعد از تاتر رفتیم خونه ما..متول اسبابشو برداشت و ما روگذاشت خونه مامانم....
وقتی رفتم دیدم سامی حیوونی اینقد گریه کرده..نگو دل درد بوده....خانم خوشکله اومد دنبالم و تو راه کلی حرف زدیم و گریه کردیم...
سامی هم بیرون اومد آروم شد...خوب بود....
بعدم اومدیم خونه ما تا ۱۲ شب.... حرف زدیم گریه کردیم..خندیدیم... خوب بود...
دیگه منم دارم میرم بخابم که فردا اگه خدا بخواد بریم پیست!
مرمر هم زنگید و گفت پس فردا بر میگرده..کوفتی دل من که اینقد براش تنگ نشه...وایییی اگه جور بشه برم از این دیار...من چه خاکی تو سرم بریزم واسه این وابستگیم...
متول همچنان آیس!....بی احساس...منفجررررر....
منم همچنان اسکل...مچل.....با یه آهنگ شاد به وجد میام!با یه دوست دارم خر میشم!
ولی خسته!!!!ولی بازم امیدوار به آینده!![]()
حذفشد!
☻♥ ☻