مرمر امروز رفت شمال با دوستش...خوب انکار نمیکنم که تنها تر شدم!

دیروز صبح که یک ساعتی با بهی حرفیدم و از دلگیری هام نسبت به همه صحبت کردم...

ناهار هم الویه داشتیم...

ظهرش متولی اومد...

نخوابید....ساعت ۴ رفت با دوستش که برقکشه خونه مملی...مملی و مطی قراره برن خونه خودشون..نزدیکمونن...

دیگه اینکه منم یه چرت زدم و به مامانم گفتم بیاد دنبالم.....مامانم اومد و با هم رفتیم  خونشون...

موهاشو رنگ کردم...بعدشم رفتیم خونه آقای حسین! بعد از چندین سال میدیدمشون...خوش گذشت...

ساعت ۱۰ هم برگشتم خونه...

متول هم ۱۱ ونیم اومد...

کپمون رو گذاشتیم...منتها من که خواب نمیرم....پاشدم مثل جانوران موذی آسه آسه رفتم عشق ممنوع دیدم!!

بعدشم که کلی وقت جلو پنجره بودم و مشغول تماشای بارون....

صبحی هم با اس مس مرمر بیدار شدم که زد من رفتم....کاری داری بگو....

دیشب رو تخته وایت برد واسه متول نوشتم بارون اومده...سرده ...کلاه و شالگردنت رو میزه....حتما بردار!!صبحی دیدم نوشته عزیزم مرسی که بیادمی...بوس بوس!! هاهاهاها

امروز زوزو میاد....

میدونی تو فکر اینم که میخوام اون جایی رو که اجاره کنم با مرمر واسه آرایشگاه و کلاس رقص...باید تعمیر و تجهیز کنم....نمیدونم از کجا شروع کنم...این که بودجش نیس حرف اوله! مامانم میگه برات وام جور میکنم.... در گیر این جور حرفام...

اینکه تو زمینه آرایشگام فقط این سری دستم تو رنگ مو و اصلاح صورت بوده....اون کارام ضعیف ترم.... با سامی هم که نمیتونم برم آرایشگاه.....در به در میشه بچم....

باز یهووو میگم ول کن ..جهنم...سال دیگه میرم تو فکرش....حالا چه وقت بچه دار شدن بود.....

نمیدونم....پخش و پلاس افکارم!

اینکه دست تنهام....هیچکی قوت قلبم نمیشه....اعتماد به نفسم پایینه...