دیروز عصری خواب بودم...متول اومد بوسم کرد و بعد آماده شد رفت عیادت دوستش...

خیلی فکر کردم....به هیچ نتیجه ای نرسیدم...

مثلا اینکه متول چی میشد همیشه مهربون می بود...آخه اون از درون داغونه.....خود درگیری داره!

مثلا یه عشقی داشته تو دوران دانشگاش....که با هم میرفتن بیرون و کتابخونه! بعد باباش میفهمه و زنگ میزنه خونه دختره و بد و بیراه بهش میگه که دختره هیچ وقت به متول بر نمیگرده....مثلا یه عشق شکست خورده داشته!

یا مثلا تبعیضی که بین عروسی ما و برادرش گذاشتن.....بالاخره حمایت مالی که اون داداشش میشده ....متول خر که نیس..میفهمه!

من رعایت میکنم حال اطرافیانم رو!!!!!و سلیطه نیستم و دنبال کار و زندگی خودمم..وگرنه اگه منم پر رو و دریده بودم هیچ وقت عروس و مادر شوهر رویایی نمیشدیم....یا همیشه  و هر روز بد و بیراه به مامان شوهر و بابا شوهر میگفتم....

از این صوبتا...بیخیال...

یه ۱۰ سالی باید من خودمو خفه کنم تا یه ذره متول فرق کنه و زندگیم بیفته روی روال...اینو مر مر گفت.....

دیگه اینکه دیشب رفتیم تولد بیوتی....مادر شوهرش هم بودن و کلی دوست شدیم با هم...

سامی رو بگو که رفته بود روی پای خانم نشسته بود و پرتقال میخورد.....ماشالا بچم تو کار غریبی و این ادا اصولا نیس....

دیگه اینکه کیک خوردیم و چایی و بعدشم کادو باز کردن.....عکس گرفتیم.....ساعت ۱۲  ونیم شام و تا ۱ هم نشستیم و بعد هم با ندای پریشان متول که پاشوووووو من صبح باید برم سرکار آماده شدیم و رفتیم خونمون....

من که تا ساعت ۳ با سامی بیدار بودم...بعد فکر کن سامی یهو غش کرد و خوابید...بسکه خسته بود...

صبحی هم ۹و نیم بیدار شدم....

تو تخت کلی تلفن حرفیدم ....

ساعت ۱۰ موتورم روشن شد و اومدم دنبال کارام....

به مامان شوهر زنگیدم جواب ندادن...

به بهی زنگ زدم جواب نداد...

مرمر هم که مرده طبق معمول!

متول عصری کلاس داره...برم که مامانم گفته موهاشو رنگ کنم...

گفتم مرمر میاد خونم بهم رقص یاد میده....حالا هم قراره با هم یه جا رو ورداریم آموزش رقص بدیم!

دیگه اینکه همینا...

امروز بی حس و حالم...انرژی ندارم...مثل ماستم...شل هستم!برم یه آهنگ بزارم ببینم فرقی میکنم یا نه!