هیچی دیگه دیروز عصری رفتیم خونه مامان شوهر...

خاله ثری واسه سامی یه پاپوش ناز بافته بودن و کادوکرده بودن و دادن بهم...اینقد دلم خش شد...خیلی خوشحال شدم که یادش بودن....همون دقیقه هم پاش کردم و اندازه اندازش بود...

بعدم کلی از احساساتم که واسه سامی نوشته بودم رو واسه همه تعریف کردن!آخه یه ایمیل زدم واسه همه و تو این یک سال از اتفاقات زندگی رو نوشتم واسه همه!و فرستادم واسه فامیلامون!

!

شب مهمونی خونه بیوتی هستیم...یعنی در واقع تولدشه!!!!..قبلش هم کلاس داریم !!!

 صبحی هم رفتم سامی رو پیش لیلی میلی....بعدم رففتم خونه مامان بزرگم..موهاشونو کوتاه و رنگ کردم...بخدا من اصلا واسه پولش نرفتم....فقط رفتم که دعام کنن...ولی ۱۴ تومن بهم دادن...تازه یواشکی گذاشته بودن دم کیفم....

فک کنم دیشب انتظار داشتن من برم کیک بخرم و برم خونه مامان شوهر که برنامه تولدبزارن....ولی من که صورت شدم و مثل مهمونای عزیز رفتم!

چون شکوف این کار رو کرده بود...کیک و ریسه و بادکنک برده بوده خونه مادرشوهرش و اونجا تولد واسه دخترش گرفته بوده...به منم میگفت میتونی این کارو بکنی...

چند سال پیش هم جاری خارجی وقتی اومد مامان شوهر گفت میخواد تولد بچشو میگیره..که کلی هم مهمون دعوت کرد.....اونوقت همه دسر و تزئئین اتاق و اینا پا من بود...اون موقع ها داغ بودم و بچه هم نداشتم و همه عشق و امیدم مامان شوهر بود....و واسه رضایتش همه کاری میکردم..

دیشب اونوقت زن دایی متول و دخترشون واسه سامی تابلو آورده بودن...اینقد ذوق زده بودم..

آخر سر هم عمه ها که میشن شکلات و شکوف بانو واسه سامی واکر ۳ کاره + یه گیتار اسباب بازی که از خودش صداهای مختلف در میکنه بهش کادو دادن...دستشون درد نکنه...راضی نبودم....مامان شوهر اینا هم که صندلی ماشین!

 خانواده خودم هم که!!چه عرض کنم!هنوز خبری نشده!

آها ...مامان بزرگم هم که یه ژاکت و شلوار زمستونه!

اینم از دیروزمون...

سامی خیلی بزرگ و خوردنی شده....

خیلی ناز شده....واکسن یک سالگیش هم هنوز نرفتم بزنم...آخه تنها محاله که برم....چون الان دیگه میفهمه درد وسوزش و این برنامه ها رو.....تکون هم حسابی میخوره...

از اونجایی که هم خودم بی دل هستم و واکسن هم باید هم تو پا و دستش بخوره ...اینه که گذاشتم یکی باشه باهام بیاد

اینم از ایم صوبتا خواهر

تو چه خبر؟خوبی؟روبراهی؟