از چهارشنبه ننوشتم...

چهارشنبه متول مریض بود و زودتر اومد خونه..

جوری بود که کلاس هم نرفتیم...

ساعت ۴ بود که رفتم سامی رو بردم خونه مامانم....از اون طرف رفتم دنبال نازی و باهم رفتیم ختم مامان بزرگ بهی...چقد خوب بود.....پارکینگ بانک رو گرفته بودن که روبروی خونه مرحومه بود....دیگه نباید دنبال جای پارک میگشتی...

خیلیی هم شلوغ بود....۱ ساعتی نشستیم....کلی خانوما رو دیدیم....بهی و مامانش رو هم دیدیم...تسلیت گفتیم و نازی رو رسوندم و منم برگشتم...

وقتی برگشتم دیدم داره با مامان جونش صحبت میکنه که خیلی مریضم و بیا پیشم...

منم پریدم دنبال کارای خونه....

متول هم فک کنم دیده بود روزای آخر عمرشه..اینقد مهربون شده بود...هیییی نازم رو میخرید...هییی میگفت بیا پیشم بشین...کنارم باش....از این مسخره بازیا...

منم که چه کسی....رفتم دنبال کارام....براش آب پرتقال گرفتم..جوشوندنی گذاشتم....سوپ گذاشتم...

وقتی مامان شوهر اینا اومدن گفتن صحرا که همه کاری برات کرده ...

بعدشم نیم نیم و مهربون بانو و خانم خوشکله اومدن عیادت متول!

بقیش بعدن